تبليغاتX
آسمون رویــا

آسمون رویــا
توی آسمون رویا تو پری شهر نوری------------- تو عزیز ترین ستاره از یه کهکشون دوری 

,


پ ن: بعد 4 سال و 10 ماه قالب آسمون رویا عوض شد


[ جمعه 7 بهمن1390 ] [ ] [ Reza & Ziba ]
ای تو نایاب، گوهر ناب
نازِ مخمل ترمه ی خواب
ای تو همدل، ای تو همدرد
عاقبت عشق از تو گل کرد

عاشقم من، عاشق تو
ای تو تنها خوب دنیا
با تو دارم گفتنی ها

[ پنجشنبه 29 دی1390 ] [ ] [ Reza & Ziba ]

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان گردنیم
اگر خنجر دوستان برده ایم
گواهی بخواهید اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

گواهی بخواهید اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

با ترانه قیصر امین پور


[ دوشنبه 28 آذر1390 ] [ ] [ Reza & Ziba ]
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .» او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:... « صبح ...یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.» استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و.... اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
[ پنجشنبه 24 آذر1390 ] [ ] [ Reza & Ziba ]

مي تراود مهتاب

 مي درخشد شب تاب

 نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

 غم اين خفته ي چند

 خواب در چشم ترم مي شكند

 نگران با من استاده سحر 

 صبح مي خواهد از من

 كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را

 بلكه خبر 

 در جگر ليكن خاري

 از ره اين سفرم مي شكند

 نازك آراي تن ساق گلي

 كه به جانش كشتم

 و به جان دادمش آب

 اي دريغا به برم مي شكند

 دست ها مي سايم

 تا دري بگشايم

 بر عبث مي پايم

 كه به در كس آيد

 در و ديوار به هم ريخته شان

 بر سرم مي شكند

 مي تراود مهتاب 

 مي درخشد شب تاب

 مانده پاي آبله از راه دراز

 بر دم دهكده مردي تنها

 كوله بارش بر دوش

 دست او بر در،مي گويد با خود:

 غم اين خفته ي چند

 خواب در چشم ترم مي شكند.

 
                                                                                                                          R
[ دوشنبه 30 آبان1390 ] [ ] [ Reza & Ziba ]

تو را ندارم اما از دست دادنت دیوانه ام می کند.

تو در کدام سوی زندگی ام جای داری

که اضطراب مرا به وسعت دریا می سپاری؟

من در دست هایت مهره های سرگردان بازی شطرنج می شوم

تو می آیی  مهره ها را جابجا می کنی

و من که کیش دست هایت بودم مات چشم هایت می شوم

تو می بری ، من می بازم

تو می روی ، من می مانم

و تمام وجودم باز پر از اضطرابی به وسعت دریا می شود
[ پنجشنبه 12 آبان1390 ] [ ] [ Reza & Ziba ]

دانلود آهنگ جدید سعید شهروز با نام یه ماجرای دیگه...            کلیک کنید

http://www.saeidshahrouz.persianblog.ir

[ جمعه 29 مهر1390 ] [ ] [ Reza & Ziba ]

 

خالی از بغض همیشه پرم از ستاره امشب

اگه خوابم اگه بیدار با منی دوباره امشب

 

شب برگشتن آینه شب نو کردن تن پوش

شب بوسیدن ماه و شب وا کردن آغوش

 

واسه گم کردن اندوه امشب اون شب دوباره است

شب پیدا شدن تو شب دیدار ستاره است

 

تورو پیدا کردم امشب بعد شب های مصیبت

بعد دل بریدن از من بعد دل بستن به غربت

 

تو رو پیدا کردم امشب وقت گم شدن تو رویا

وقت پوشیدن مهتاب وقت عریان تماشا

[ دوشنبه 18 مهر1390 ] [ ] [ Reza & Ziba ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت