![]() |
![]() |
|
| توی آسمون رویا تو پری شهر نوری------------- تو عزیز ترین ستاره از یه کهکشون دوری |
|
میروم یک روز خاطر جمع باش ؛ گرچه بعضی وقت ها امروز و فردا می کنم عمريه ساكت و غمگين توي تنهايي نشستم
سلام بر تک تک ستاره های آسمون رویام
هرطلوعی یه غروبی داره ، هر آغازی یه پایانی و هر اومدنی یه رفتنی.
روز اول تولد آسمون رویا اصلا" فک نمی کردم خداحافظی تو دنیای مجازی هم تلخ باشه ولی خوب چاره ای جز این ندارم.
دوستی مثل ایستادن رو سیمان خیسه هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر میشه.
حالا دیگه وقتشه تشکر کنم از همه اونایی که: و یه تشکر ویژه از آیدا بخاطر همکاری صمیمانش.(اکثرپستایی که خوندین کار آیدا بود) خوب دیگه بد ُ خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط.
زندگی دفتری از خاطره هاست...یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک...یک نفر همدم خوشبختی هاست، یک نفر همسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم ، عمرمان میگذرد...ما همه همسفریم... من هم سلام میگم به همه ی دوستای خوبم تو این وبلاگ. دیر اومدم ، ولی دوستای خیلی خوب زیادی پیدا کردم که هر کدوم یه دنیا مهربونی بودن. مخصوصا بعضی ها که هیچ وقت تنهامون نذاشتن و خودشون میدونن. پس همونایی که می دونید ...دوستون داریم. برامون دعا کنید که ما هم دعاتون می کنیم و فراموشمون نکنید که فراموشتون نمی کنیم. آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای شکستن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست و آخرش هم یه چیز کوچولو به رضا ی عزیز بگم ( از همه معذرت می خوام) رضای عزیز و مهربون شاید آینده دور تر اون چیزیه که ما فکرش رو میکنیم. همیشه مهربون بمونی و موفق . این شعر هم تقدیم به همه ی دوستای خوبمون. از طرف رضا و آیدا. اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا با من است یادم باشد که فرشتگان برایم دعا می کنند یادم باشد که ستاره ها شب را برایم روشن روشن خواهند کرد یادم باشد که قاصدکی در راه است که بهار نزدیک است که فردا منتظرم می ماند یادم باشد که من راه رفتن و دویدن می دانم و جاده قدمهای مرا خواهد شمرد اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من همین نزدیکی هاست سکوت می کنیم... به اندازه همه حرفهايمان. قربون همتون : Rezaو آیــدا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 23:24 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 16:56 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
بالاخره کدوم یکی کارگر پمپ بنزین می شد؟! توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه آریزونا و همسرش در بزرگراهی در حال رانندگی بودند که توماس هیلر متوجه شد که بنزین اتومبیلش کم است. به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد.او از تنها مسئول این پمپ بنزین خواست باک ماشینش را پر کند. سپس برای رفع خستگی پاهایش ،به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت. توماس هنگامی که به سوی اتومبیل خود بازمیگشت ، دید متصدی پمپ بنزین و همسرش به گرمی باهم گفتگو میکنند،اما وقتی که آنها متوجه او شدند ،به گفت و شنود خود خاتمه دادند. پس از خروج از پمپ بنزین ، توماس از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد؟ همسرش بی درنگ اظهار داشت که می شناسد. او اضافه کرد که آنها در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و به مدت یک سال با هم نامزد بودند. توماس با لحنی آکنده از غرور گفت: « هی خانم ، شانس آوردی که سر و کله ی من پیدا شد. اگر با اون ازدواج می کردی ، الان به جای زن مدیر کل ، همسر یک کارگر پمپ بنزین بودی.» زنش پاسخ داد: « عزیزم، اگر من با اون ازدواج کرده بودم ، الان اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین !»
آلبوم (۱)...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 13:43 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
کمی تلاش کنید و بعد پرواز کنید مردی یک پیله ی کرم ابریشم پیدا کرد و با خود به خانه برد. یک روز پیله کمی باز شد. مرد ساعتها نشست و پروانه را تماشا کرد. پروانه خیلی تلاش می کرد تا بدن خود را از شکاف ایجاد شده ، خارج کند. بعد از مدتی پروانه دست از تلاش خود کشید و حرکتی نکرد. به نظر می رسید که او تمام تلاش خود را کرده است ودیگر قادر به ادامه ی کار نیست. مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند. او با یک قیچی پیله را باز کرد و پروانه به راحتی از آن بیرون آمد. اما بدن پروانه متورم بود و بالهایش چروکیده و کوچک بودند. مرد مدتی به پروانه نگاه کرد و انتظار داشت هر لحظه بالهایش بزرگ شوند و او پرواز کند. اما هیچ یک از این اتفاقها نیوفتاد. در واقع پروانه تا آخر عمرش می خزید و بدن متورم و بالهای چروکیده اش را به این طرف آن طرف می کشیدو هیچ وقت نتوانست پرواز کند .
مرد با نیت خیر آن کار را انجام داده بود و نمی دانست چرا عاقبت آن چنین شد. پیله ی کرم ابریشم محکم بود و سعی و تلاش پروانه برای خروج از آن شکاف باریک قانون طبیعت بود، برای آنکه آب اضافی از بدن پروانه خارج شود و او موفق به رهایی از پیله گردد. * * * « تلاش کردن همیشه برای زندگی ما مفید و لازم است. اگر قرار بود بدون هیچ مانع و مشکلی زندگی را سپری کنیم ، ناتوان می شدیم و آنچنان که باید قوی نمی شدیم و هرگز قادر به پرواز نبودیم. » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 تیر1386ساعت 0:3 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
خواب بودم. خواب عجیبی بود. کنار دریا، روی شنهای ساحل ایستاده بودم. همه چیز خوب بود. ساکت و پر از آرامش... اما این آرامش عمر درازی نداشت. ناگهان زمین زیر پاهایم لرزید. آسمان پر شد از ابرهای سیاه . طوفان شدیدی شروع شد. موجها هر بار شدید تر و محکم تر به ساحل می کوبیدند. رعد و برق آسمان و زمین را روشن می کرد . این تغییر یکباره ترس را در دلم زنده کرد. به آسمان نگاه کردم. هر برقی که در آسمان می زد ، دوره ای از زندگی آینده ام را به من نشان می داد. زندگی پر از درد. انتظار این همه سختی را در خواب هم نداشتم. آسمان آینه ای شده بود از آنچه در انتظار من بود. جلو می رفتم و مراحل زندگی ام را با هر برق میدیدم. هر چند قدم یکبار برمیگشتم و به پشت سرم نگاه میکردم. همیشه دو رد پا پشت سرم میدیدم. رد پای خودم و رد پای خدا...خدای بزرگی که میدانستم هیچ وقت تنهایم نمیگذارد. . . همین طور پیش میرفتم تا اینکه طوفان شدیدتر شد. اینجا بود که در آسمان ، سخت ترین دوره ی زندگی ام را دیدم. آنقدر دلگیر بودم که گریه امانم را بریده بود.پاهایم سست شد . پشت سرم را نگاه کردم. اما...فقط یک رد پا بود. احساس تنهایی و حشت و غم تمام وجودم را گرفت. نا امیدانه روی زمین نشستم. چشمهایم را به آسمان دوختم و گفتم:« خدایا ، تو که همیشه همراه من بودی، چرا ... چرا ...چرا مرا تنها گذاشتی؟ آن هم وقتی که سخت ترین مرحله ی زندگی ام را می گذراندم.تو که همیشه می گفتی در سختی ها به بندگانت کمک می کنی. اما چرا...» همه جا آرام شد. صدایی مرا به خودم آورد : «ای بنده من ، من هیچگاه تو را تنها نگذاشتم. آن رد پا که دیدی ، رد پای من بود. در آن لحظه من تو را در آغوش گرفته بودم .» ************************************************ روز مادر یعنی بهانه بوسیدن دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد... روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود... روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو ، بیداری... روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن... روز مادر بر همه ی فرشته های زمینی مبارک... (یه کم زوده ولی...روز مادر مبارک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 تیر1386ساعت 3:34 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
یه داستان واستون میذاریم به بلندی روزای تابستون...
Save As... کنین بعدا" بخونین.
تقاص معرفت نوشته رامین مولوی آقا مستقيم .... تاكسي با ترمزي كه از هر راننده تاكسي و مسافركشي در تهران انتظار ميرود ايستاد ... آقايون كجا تشريف ميبريد ؟؟؟ يكي از 3 پسر جوان جواب داد تا ميدان ونك مزاحم شما ميشويم . راننده از طرز برخورد پسرها خوشش آمده بود . پس گفت : بفرماييد بالا . دربست ميخواهيد ؟ ... پسرها نگاهي بهم كردند و گفتند : نه ، اگر خواستيد مسافر هم سوار كنيد . پسر ها سوار شدند و از زماني كه بدنهايشان بر روي صندلي آرام گرفت ، سر به سر هم گذاشتند و شوخي كردند . راننده از اين نشاط جوانها مشعوف بود و بر عكس هميشه با احتياط رانندگي ميكرد تا اين شادي تا مدتي در تاكسيش حكمفرما باشد . به ياد روزهايي افتاد كه با دوستانش به سينما ميرفت و به قول خودش زندگي ميكرد . قصد نداشت مسافري را سوار كند ، اما ناگهان دختري وسط خيابان آمد و ... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 14:37 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
قدرت انديشه پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . نتيجه اخلاقي : هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد . مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 22:10 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 0:31 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
چــشـــمــان پــــــــــــــــــدر داستانی که می خوانید مربوط به پسر بچه ای است که عاشق فوتبال بود.در تمام تمرینات ، سنگ تمام می گذاشت،اما از آنجایی که از همه ی بچه های تیم کوچکتر و لاغر تر بود ، تلاشش به جایی نمیرسید. در تمام بازی ها ورزشکار امیدوار ما ، روی نیمکت کنار زمین مینشست ، اما اصلا پیش نمی آمد که در مسابقه ای بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی میکرد . آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند و رابطه ی ویژه ای بین آنها بر قرار بود. گرچه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت مینشست ، اما پدرش همیشه در بین تماشاگران بود و به تشویق او می پرداخت. پسر عاشق فوتبال بود و تصمیم داشت آنرا ادامه بدهد. او در تمامی تمرینات ، حد اکثر تلاشش را می کرد، به این امید که وقتی بزرگتر شد ، بتواند در مسابقات شرکت کند. در مدت چهار سال دبیرستان ، او در تمام تمرینات شرکت می کرد ولی همچنان یک نیمکت نشین باقی ماند. پدر وفادارش همیشه میان تماشاچیان بود و همواره او را تشویق میکرد. پس از ورود به کالج ، پسر جوان باز هم تصمیم داشت که فوتبال را ادامه دهد و مربی با تصمیم او موافقت کرد ، چرا که او همیشه با تمام وجود تمرین میکرد و علاوه بر آن به سایر بازیکنان هم روحیه می داد . روزی از روزهای آخر سال ، مسابقات فصلی فوتبال بود. زمانی که پسر به محل تمرین قبل از مسابقه می رفت ، مربی با یک تلگراف نزدیک او آمد. پسر جوان تلگراف را خواند و سکوت کرد. او در حالی که سعی می کرد آرام باشد ، اشکهایش را پاک کرد وزیر لب گفت: «پدرم امروز صبح فوت کرد ، اشکالی ندارد امروز در تمرینات شرکت نکنم؟ » مربی دستهایش را با مهربانی روی شانه های او گذاشت و گفت: « پسرم ، این هفته را استراحت کن ، حتی لازم نیست برای آخرین بازی روز شنبه هم بیایی»
روز شنبه فرا رسید.پسر جوان به آرامی وارد رتختکن شد و وسایلش را کنار گذاشت. مربی و بازیکنان از دیدن دوست وفادارشان شگفت زده شدند. پسر جوان به مربی گفت : «لطفا اجازه دهید من امروز بازی کنم. فقط همین امروز.» مربی وانمود میکرد که حرفهای او را نشنیده است. امکان نداشت او بگذارد ضعیف ترین بازیکن تیمش در مهمترین مسابقه شرکت کند.اما پسر جوان شدیدا اصرار می کرد . مربی در نهایت دلش به حال او سوخت و گفت: «باشد، تو می توانی بازی کنی.» مربی و بازیکنان و تماشاچیان نمی توانستند آنچه را که میبینند باور کنند. این پسر که هرگز پیش از آن در مسابقه ای بازی نکرده بود ، تمام حرکاتش حرفه ای بود. تیم مقابل به هیچ ترتیبی نمی توانست او را متوقف سازد. او می دوید ، پاس میداد و به خوبی دفاع می کرد.در دقایق پایانی بازی ، او پاسی داد که منجر به برد تیم شد... بازیکان او را بالای دستهایشان بردند و تماشاچیان به تشویق او پرداختند. آخر کار وقتی تماشاچیان استادیوم را ترک کردند ، مربی دید که پسر جوان تنها در گوشه ای نشسته است. مربی گفت:« پسرم ! من نمی توانم باور کنم. تو فوق العاده بودی.چطور به این خوبی بازی کردی؟» پسر در حالی که اشک چشمانش را پر کرده بود پاسخ داد:« میدانید که پدرم فوت کرده است. آیا میدانستید که او نابینا بود؟ » سپس لبخند کمرنگی بر لبانش نشست و گفت : « پدرم در تمام مسابقات به عنوان تماشاچی شرکت می کرد.اما امروز اولین باری بود که او می توانست به راستی مسابقه را ببیند و من خواستم به او نشان دهم که می توانم بازی کنم . » من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبی مینوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحر گاه با یک بوسه به دنیا خواهد آمد... 8 خرداد ماه سالروز یه روز خیلی قشنگه. همون روزی که یه ستاره ی کوچولو اون بالا تو آسمون به دنیا اومد این پایین روی زمین... ***رضــــــــا جــــــــون تـــــــولدت خـــــــــیلی مبارکه*** آسمون زندگیت همیشه پر از ستاره باشه.با آرزوی بهترین ها برای تو.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 0:34 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
همه مداد رنگی ها مشغول بودند... بجز مداد سفید... هیچ کس به او کار نمی داد همه می گفتند: « تو به هیچ دردی نمی خوری »... یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند.. مـــداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید ... ستاره کشید ... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد. صبح توی جعبه مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 7:55 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
شــــریــکـــــــــــ ــ ـ ـ .. در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست. یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد. سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند. پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . » مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.» همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟» پیرزن جواب داد: «بفرمایید.» - چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ » پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !» |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 1:27 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
آیا خدا شیطان را خلق کرد؟ آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 21:49 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
من می خوام پنجره ها رو به خورشید وا بشه شب دلتنگی از این خونه بره تو بمونی من می خوام روزای من روز آفتابی بشه شب خاکستری مهتابی بشه تو بمونی تو بمونی تو که دستات داره بوی مهربونی... مهستی
دوستان از الان به بعد دیگه من تو این وبلاگ تنها نیستم..... آیدا خانوم می خواد بهم کمک کنه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 12:3 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
به یاد کارتون های بچگی...
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی . مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه . شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم . فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين . مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون . شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام . شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه . بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه . شنل قرمزی: حنا کجا ميری ؟؟؟ حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن . شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !! حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی . بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن . شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟ حنا : آره با لوک خوشانس ميان . شنل قرمزی: برو دختره ............ ......... ......... ......... .... ( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود ) شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!! ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن . ميره جلو سوارش ميکنه . شنل قرمزی : تو که دختر خوبی بودی نل !!!!! نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون . شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود . نل : حالا گير نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش . اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگی هم که خرج داره . نميشه گشنه موند . شنل قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد . نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپی . جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن . شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!! !! نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک می کنن . دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائينی داره آدامس ميفروشه . شنل قرمزی : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ؟؟؟؟ نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتيول شد . بچه مايه دار شدی . بقيه همه بد بخت شدن . بچه های اين دوره و زمونه نمی فهمن کارتون چيه . شخصيتهای محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی و خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن دوستان اگه مطالب رو نصفه می بینین F5 کنین ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 5:27 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
مهلت عاشقی ها مون داره به آخر میرسه نگاه نکن به آسمون خورشید خانوم رفته دیگه اینجا کسی از قدیما قصه و شعری نمیگه بخواب قشنگ و موندنی که دنیا دیدن نداره گلهای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره ضریح عشقمون دیگه هیچی کبوتر نداره شب میره اما تو کوچه تاریکیشو جا میذاره
همش غمو همش غروب یه غنچه و صدتا خزون دلم می گیره واسه تربت پاک باغچه مون
چراغی روشن نمیشه با دست سرد آدمـا -------------------------------------------------------------- شعر: بابک صحرائی خواننده: سعید شهروز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 7:59 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
اگه شما ازونایی هستین که مجله می خرن واسه فالش این مخصوص شماس:
فال > از اول تا پانزدهم ارديبهشت بر شما چه خواهد گذشت
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 22:1 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
اینم مخصوص دوست گلم احسان خلوت یک شاعر کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود کاش اگر گاه کمی لطف بهم می کردیم مختصر بود ولی ساده وپنهانی بود کاش حرمت دل های مسافر هرشب روی شفافترین خاطره مهمانی بود کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود مثل حافظ که پر از معجزه والهام است کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود چه قدر شعر نوشتیم برای باران غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود کاش دل ها پُر افسانه نیما می شد و به یادش همه شب ماه چراغانی بود کاش اسم همه ی دخترکان اینجا نام گل های پر از شبنم ایرانی بود کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر غرق این زندگی سنگی وسیمانی بود کاش دنیای دل ما شبی از این شبها غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم راز این شعر همین مصرع پایانی بود مریم حیدرزاده
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 2:24 توسط .: رضــا & آیـــدا :. |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| asemoone roya |
تنهایی ، حسی نیست که با در آغوش گرفتن کسی از بین برود...تا زمانی که تنهایی، خدا در کنار توست...پس در آغوش انسانها تنها باش.
|
| پیوندها |
|
هفت ترانه باغ دوستی آیین مهــــر AFTAB.IR هوادارن ســعید شــهروز بلاگــــفا XEEBER خانواده سبز آپلود عکس parstools مردمان.کام سینمای ایران گوگل آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
| نویسندگان |
|
.: رضــا & آیـــدا :. .: آیـدا و رضـا :. |
|
RSS
|